همه چیز به زیبائی یک سپیده آغاز می شود
سرزمینت سفید
سرزمینم سفید
شعرهایم سفید
مهره هایت سفید
من پادشاهی تنها با لشکری از شعر
بی قلعه و بارو
تو با مهره های شکست ناپذیر زیبائیت
به جنگی نابرابر با شعرهایم می آیی
می آیی
و زیبائیت در قلب سپاهم نفوذ می کند
چون نمک در دریا
سبزینه در علف
چون عشقت در استخوانهایم
آنچنان در تو می آمیزم
که شعرهای من سربازهای تو
و زیبائی تو مهره های شکست ناپذیر من می شود
که نه شعری از من کم می شود
و نه زیبائی تو از میدان به در می رود
دشمن مهربانم!
من هم پادشاهی شکست ناپذیرم.
نثری که دوستش دارم
برای دیدنت راه درازی آمده ام
از داشته هایم برای داشتنت گذشته ام
از روستای کوچکم
با گندمزارهاش
نخلهاش
دیوارهای گلی و
خاکی کوچه هاش
که یادگار کودکی ام بودند
از کوه
از رودخانه
از زبان مادری ام که در خونم جاری بود
از تمام دلبستگی ها و هر چه که پیش از تو دوست می داشتم
دشت های زیادی را پشت سر گذاشتم
تا به بندر مهربان تو رسیدم
اقیانوس کوچکم!
آه
بندر تو
بندر تو با سوت کشتی هاش و
تو در توی کوچه هاش و
رنگ رنگ پنجره هاش
با جاشوهای مست و
بادهای دیوانه و
غرور بادگیرهاش
اما
تو نیستی
تو نیستی و من دوستت دارم
من دوستت دارم و
با شعر که پیش از تو تنها معشوق من بود
به خیابان می روم و از تو می گویم
درختها را می بینم که شکل تو راه می روند
بادبانها که شکل دامنت باز می شوند
و دریا که شکل موهات موج بر می دارد
تمام روز را تنها و با او قدم می زنم
شب
خسته اما خوشبخت به خانه باز می گردم
با او چای می خورم
با قیمانده ی غذایم را قسمت می کنم
حتی با او به رختخواب می روم و
عشقبازی می کنم
می خندد
چشمهایم را می بندد...
گلهای ملافه ها باز می شوند
پروانه های پرده ها پر باز می کنند
کشتی قاب ها سوت می کشند
اما تو نیستی که ببینی
چقدر بندر بزرگت از روستای کوچکم دور است و
دوستت دارم.
۱.
نیوتن پیش از من تو را کشف کرده بود
سیب توئی
و جاذبه زیر پوستت زندگی می کند.
۲.
خوشبختی کوچکی نیست!
عشق تو در قلب من
و نام من بر زبان تو.
۳.
میخواهم دوستت داشته باشم
گذشته را به باد
عاشقانه هام را به تو
و تو را برای خودم نگاه دارم.
۴.
چرا که سرزمینهای ناشناخته ات
خطوط لبانت
مسیرهای دور تنت را کشف کرده اند
من کریستف کلمب
تو جزیره ای دور
"به تمام زبانهای دنیا
سبز مینویسمت آزادی"
برای بیست و دوم آبان بیست و چهار سالگی ام
تمام تابستان دوستش دارم را ذخیره کرده ام
تا برای سرما جیره کافی داشته باشم
. . .
بوسیدن یک زلزله ی چند ریشتری نیست
که دنیایت را خراب کرده ام
تو فقط فکرهای نکرده ام را فکر کرده ای
و دنیای خودت را خراب
(اگزیستانسیالیسم!)
فرشته ها
"فرشته های حسود بوسه ها را گناه می نویسند"
نه!
باید برای این اتفاق شروع تازه ای را فکر کنیم
مثلا هیچ جای اتاق گناهی نیفتاده
فقط باد پرده های پنجره را حامله کرده است
نفسهای من گلوی تو را گرم
هوای اتاق استخوانهای مرا سرد
بلند می شوم
دوستت دارم را از تنم می تکانم
خاطراتت را به باد
عاشقانه هات را به آب می دهم
آب می شوم
باد می شوم
موج می شوم
و تمام با تو بودنهام را ویران می کنم
تو که باد افتاده توی گیس نخلهات
به هم خورده آبهات
ترک خورده خاکهات
یک بوشهر خالی از سکنه
با تمام خرابه هات
که صخره هات دریام را خراش می دهد
. . .
بیدار می شوم
پرده ها را می کشم
پنجاه و دوم پاییز
هوای ۲۴ سالگی را به سلولهایم می دهم.
به دریای من بریز
ماهی لبهات را میگویم
بی هراس غرق شدن
زیبائیت را پخش آبهایم کن
بگذار ماهی ها زیر پوستم عشق بازی کنند
جنوب تر از همه ی این حرفها ...
اصلا موج باش
موج باش و دریای مرا به هم بریز
بریز تمام تنت را روی عرشه ام
...
روی عرشه
خماری اش را جاشوهای خسته می کشند/تورها را
تورهای دامنت را می گویم.
باید از ساحل گذشته باشی
که نگاهت شور میزند/دلت
بوی ماه وُ
آغوشت که به دل نشست مرا
دریا از موهای تو موج بر می دارد
بلندی باد را شانه می کند وُ
هیچ قایقی هم شکستگی خنده هات را به رخ ساحل...
کشیده ام تمام خطوطِ...
ببخشید اگر نمی شود عطر تنت را نقاشی کنم
* * *
از سلسله جبال سینه ات برف می تابد وُ
یکریز
کلمه
رنگ
رنگ
کلمه
می باری ام
من حرف نیستم
سرخی همین چند کلمه ام
شاعرانگی ام از ریشه ی لبهات آب می خورد.
از رود رود لبهام
قطره
قطره
جاری می شوی
تنت سفید
از خانه به خیابان
و نامت را سیاه
لای روزنامه ها...
پیچیده است که نیستی
تنت سفید
رفتنت سفید
نیامدی تا بوسه بباری ...
تو نیستی را درد می کشم
نیامدنت آه
رفتنت را گلاب نپاشیده ام
تا از خودسوزی نر گسزار دامنت تمام بشوی مرا
من کاش خاکی که نفس می کشد تنت
من کاش خوابی که ببیند تو را
ماه میباری بر خاکت.
حرف ها روی لبهات می خندند
سرخترین کلمه ها عاشق می شوند
خون هیچکس هم نمی ریزد
تا هیچ سربازی
پشت ابوغریب چشمهات
زندانی نشود
شاید این شعر
پاک تر بشود
پاک بشود
تر نشود چشمهات
تا از انتظار پیر پیاده رو
و حوصله خیس خیابان سر نرود
این باران هم
بند نمی آید
دامنت را بالا بگیر
گنجشکان پیراهنت خیس نشوند
سیاهی دور چشمهات خیس نشود
پلک هات را به هم بزن
سربازها آزاد بشوند
جنگ نشود
نریزد روی دستهات
سرخی لبهات.
( این زندان را وسط این شعر بردار
حالم از جنگ به هم میخورد
به جایش یک چتر بگذار
تا خیس نشویم)
ماه - من
مادر می گفت:
(بزرگ که بشوی خدا چشمهایش تیزتر می شود)
جاده را از پاهایم بالا می کشم
تا برسم به سرفه های مادرم
که از هیج یلدایی بند نمی آید
میان باد و ماه و خیابان...
نه! گم نمی شوم
ادامه اش را چند نقطه چین می گذارم
بر می گردم
کسی نیست
باد می وزد
خیابان هنوز پاهای مرا ورق می زند
چشمهایم ترک برداشته
دیوارها پشت سرم خراب می شوند
نفس که نمی کشم
تنها
بوی حرف های کسی میدهم که
ادامه ی مو هایش به دریا می ریزد
و این نقطه چین ها
جایش را تنگ می کنند
باد بند آمده
و من هنوز
به زبان مادری ام قدم می زنم.